گفت‌وگو با معرک‌نژاد

گفت‌وگو با رسول معرک‌نژاد

 

این گفت‌وگو قرار نیست مصاحبه‌ای معمول درباره‌ی کارنامه‌ی یک هنرمند باشد؛ نه قصد دارد صرفاً فهرستی از آثار، نمایشگاه‌ها، کتاب‌ها و تجربه‌های هنری را مرور کند و نه می‌خواهد برای هر دوره از فعالیت حرفه‌ای، توضیحی از پیش تعیین‌شده ارائه دهد. هدف، بیشتر، نزدیک شدن به مسئله‌هایی است که در طول این مسیر تکرار شده‌اند، تغییر کرده‌اند و گاه شکل تازه‌ای پیدا کرده‌اند.

از این رو، پرسش‌ها دامنه‌ی متفاوتی دارند. بعضی به هنر و رسانه مربوط می‌شوند؛ بعضی به زمان، فرسایش، فقدان و ناپایداری؛ برخی به حافظه، شهر، تاریخ و آرشیو؛ و برخی دیگر به نگاه، مخاطب، دیده‌شدن، جامعه و قدرت. در ادامه نیز پرسش‌ها به حوزه‌هایی شخصی‌تر نزدیک می‌شوند: هویت هنرمند، چندهنره بودن، میل به ادامه دادن، خستگی، تردید، شکست و معنای آفرینش.

در نتیجه، پاسخ‌ها نیز الزاماً در پی ساختن یک تصویر یکدست و بی‌نقص از هنرمند نیستند. برخی پاسخ‌ها ممکن است با تردید همراه باشند، برخی نیازمند بازنگری باشند و گاهی حتی یک پرسش، بیش از آنکه به پاسخ مشخصی برسد، پرسش دیگری را به وجود آورد. شاید این ویژگی، به واقعیت تجربه‌ی هنری نزدیک‌تر باشد؛ زیرا مسیر هنری معمولاً مجموعه‌ای از پاسخ‌های قطعی نیست، بلکه مجموعه‌ای از پرسش‌هایی است که در طول زمان تغییر شکل می‌دهند.

بنابراین این متن بیش از آنکه درباره‌ی آنچه یک هنرمند ساخته است باشد، درباره‌ی مسئله‌هایی است که او را به ساختن، فکر کردن، نوشتن و ادامه دادن واداشته‌اند و هنوز پایان نیافته‌اند.

شاید در نهایت، این گفت‌وگو نه فقط میان یک پرسشگر و یک هنرمند، بلکه میان تجربه و تأمل، اثر و زندگی، و دانستن و ندانستن شکل می‌گیرد.

و شاید مهم‌ترین ویژگی آن همین باشد:

یکی می‌پرسد، دیگری پاسخ می‌دهد؛

اما هیچ‌کدام مطمئن نیستند که آخرین پرسش، واقعاً آخرین پرسش باشد.

تیرماه 1405

  • ● ● ●

 

پرسشگر: اگر بخواهیم از میان تمام فعالیت‌های هنری و فکری شما ــ از نقاشی و ویدئوآرت تا شعر، نوشتار، پژوهش و تدریس ــ یک محور مشترک پیدا کنیم، چه چیزی می‌توانیم پیدا کنیم؟

معرک‌نژاد:

شاید بهتر باشد به جای اینکه از یک موضوع واحد صحبت کنیم، از یک مسئله‌ی مشترک یا حتی یک مسیر فکری صحبت کنم.

در طول سال‌های فعالیت هنری‌ام، رسانه‌ها و شکل‌های کار تغییر کرده‌اند، اما بعضی پرسش‌ها همچنان با من مانده‌اند: زمان چه چیزی را با خود می‌برد؟ چه چیزی از تجربه‌ی انسان باقی می‌ماند؟ حافظه چگونه گذشته را به اکنون منتقل می‌کند؟ تصویر چه چیزی را آشکار و چه چیزی را پنهان می‌کند؟ و هنر تا کجا می‌تواند تجربه‌ای را که هنوز به زبان نیامده، به دیگری منتقل کند؟

این پرسش‌ها ابتدا ممکن است در نقاشی به شکل رنگ، فرم و تصویر ظاهر شوند؛ در ویدئو با حرکت، زمان، صدا و ثبت؛ در شعر با زبان و فشردگی کلمات؛ در نوشتار و پژوهش به صورت مفهوم و تحلیل؛ و در تدریس، در رابطه‌ای مستقیم با دیگری.

بنابراین من این رسانه‌ها را مسیرهای کاملاً جدا از هم نمی‌بینم. هر رسانه امکان خاصی برای نزدیک شدن به یک مسئله فراهم می‌کند.  گاهی تصویر چیزی را به من نشان می‌دهد که هنوز نمی‌توانم به زبان بیاورم. گاهی زبان کمک می‌کند بفهمم در تصویر دقیقاً با چه مسئله‌ای مواجه بوده‌ام. گاهی پژوهش، زمینه‌ی تاریخی یا نظری یک تجربه را آشکار می‌کند و گاهی تدریس باعث می‌شود دوباره به همان مسئله از زاویه‌ای متفاوت نگاه کنم.

به همین دلیل، تغییر رسانه برای من الزاماً به معنای تغییر موضوع نیست. بیشتر شبیه تغییر زاویه‌ی دید نسبت به یک مسئله‌ی مداوم است.

 

پرسشگر: پس می‌توان گفت شما از ابتدا یک مسیر مشخص را دنبال می‌کردید و فقط رسانه‌های‌تان تغییر کرده‌اند؟

معرک‌نژاد:

نه، اگر بگویم از ابتدا چنین نقشه‌ی روشنی داشتم، دقیق نخواهد بود.

بخش مهمی از مسیر هنری من در طول زمان شکل گرفته است. بعضی انتخاب‌ها آگاهانه بوده‌اند، اما بعضی دیگر نتیجه‌ی مواجهه با محدودیت‌های یک رسانه، تجربه‌های تازه، شرایط تاریخی و اجتماعی یا حتی نوعی نارضایتی از چیزی بوده‌اند که پیش‌تر ساخته‌ام.

من بعدها می‌توانم میان این دوره‌ها ارتباط‌هایی پیدا کنم که شاید هنگام وقوعشان کاملاً آگاهانه نبوده‌اند.

به نظرم این مسئله درباره‌ی بسیاری از مسیرهای هنری صادق است. هنرمند همیشه در لحظه‌ی خلق، نظریه‌ی کاملی درباره‌ی کاری که انجام می‌دهد ندارد. گاهی اثر زودتر از توضیح هنرمند به وجود می‌آید و بعدها خود هنرمند تلاش می‌کند بفهمد چه چیزی او را به سمت آن اثر برده است.

برای همین امروز که به مسیر خودم نگاه می‌کنم، میان نقاشی، ویدئوآرت، شعر، پژوهش و نوشتار ارتباط‌هایی می‌بینم؛ اما این ارتباط‌ها را بیشتر کشف‌شده در طول مسیر می‌دانم تا طراحی‌شده از ابتدا.

شاید هنر برای من همیشه نوعی حرکت میان تجربه و فهم تجربه بوده است.

 

پرسشگر: پس آیا می‌توان گفت چندرسانه‌ای یا چندهنره بودن شما نتیجه‌ی تنوع‌طلبی است؟

معرک‌نژاد:

نه، دست‌کم خودم آن را این‌گونه تجربه نمی‌کنم.

اگر صرفاً مسئله‌ی تنوع‌طلبی بود، احتمالاً رسانه‌ها برای من اهمیت بیشتری از مسئله‌ای داشتند که با آنها دنبال می‌کنم. در حالی که برای من معمولاً برعکس است:  مسئله مقدم است و رسانه باید خودش را با مسئله تطبیق دهد.

ممکن است یک تجربه در نقاشی آغاز شود، اما در نقطه‌ای احساس کنم سکون تصویر برای آن کافی نیست و زمان باید وارد اثر شود. آنجا ویدئو می‌تواند امکان دیگری ایجاد کند. یا ممکن است تجربه‌ای آن‌قدر با زبان درگیر باشد که تصویر نتواند آن را به همان شکل حمل کند و شعر یا نوشتار وارد شود.

البته این به معنای برتری یک رسانه بر دیگری نیست. هر رسانه همزمان که امکانی ایجاد می‌کند، محدودیتی نیز دارد.

رسانه برای من هم ابزار بیان است و هم مرز بیان.

شاید همین آگاهی از امکان و محدودیت رسانه‌هاست که مرا از یک شکل ثابت کار دور کرده است.

 

پرسشگر:  شما در طول سال‌های فعالیت‌تان در حوزه‌های مختلفی کار کرده‌ایدآیا این پراکندگی نیست؟ این خطر وجود ندارد که در هیچ‌کدام از این حوزه‌ها به یک هویت کاملاً مشخص نرسید؟

معرک‌نژاد:

اگر از بیرون نگاه کنیم، ممکن است واقعاً پراکنده به نظر برسد. اما از درون تجربه‌ی خودم، اینها چند مسیر کاملاً جدا نیستند. من بیشتر آنها را رسانه‌ها و شیوه‌های متفاوت مواجهه با یک سلسله پرسش‌ها می‌بینم. ممکن است یک مسئله ابتدا در قالب تصویر برایم شکل بگیرد، بعد متوجه شوم که تصویر به تنهایی کافی نیست و به ویدئو بروم؛ یا همان مسئله بعداً در شعر، نوشتار یا پژوهش ادامه پیدا کند. بنابراین برای من، این حرکت الزاماً از میل به «چندهنره بودن» آغاز نشده است. بیشتر نتیجه‌ی این بوده که هر رسانه در نقطه‌ای محدودیت خودش را نشان داده و رسانه‌ی دیگری امکان تازه‌ای برای ادامه‌ی پرسش فراهم کرده است. اگر بخواهم خیلی ساده بگویم، من میان رسانه‌ها جابه‌جا نشده‌ام که فقط کارهای بیشتری انجام داده باشم؛ جابه‌جا شده‌ام چون بعضی پرسش‌ها در یک رسانه متوقف نمی‌شوند. چرا، این خطر وجود دارد و اتفاقاً فکر می‌کنم باید آن را جدی گرفت. جهان هنر معمولاً دوست دارد آدم‌ها را دسته‌بندی کند. وقتی می‌گوییم «نقاش»، مخاطب انتظار خاصی پیدا می‌کند؛ وقتی می‌گوییم «ویدئوآرتیست»، انتظار دیگری؛ شاعر، پژوهشگر یا مدرس هم هرکدام جایگاه و پیش‌فرض‌های خودشان را دارند. این دسته‌بندی‌ها برای معرفی و شناخت لازم‌اند، اما مشکل از جایی شروع می‌شود که برچسب جای خودِ هنرمند را بگیرد. من ترجیح می‌دهم این عنوان‌ها را به عنوان بخش‌هایی از مسیرم ببینم، نه تعریفی نهایی از خودم.

 

پرسشگر: در این صورت، آیا می‌توان گفت در میان این رسانه‌های مختلف، شما در جست‌وجوی یک «زبان شخصی» بوده‌اید؟

معرک‌نژاد:

بله، اما «زبان شخصی» را نباید با یک سبک ثابت اشتباه گرفت. برای من زبان شخصی الزاماً این نیست که همه‌ی آثارم از نظر ظاهری شبیه یکدیگر باشند. ممکن است یک هنرمند امضای بصری بسیار مشخصی داشته باشد، اما من بیشتر به دنبال پیوستگی در نوع نگاه بوده‌ام تا شباهت در ظاهر آثار.

ممکن است یک نقاشی و یک ویدئو از نظر فرم هیچ شباهتی به هم نداشته باشند، اما هر دو از یک مسئله‌ی مشترک عبور کنند: مثلاً رابطه‌ی انسان با زمان، حافظه، فرسایش یا چیزی که در حال ناپدید شدن است.

بنابراین اگر بخواهم از «زبان شخصی» صحبت کنم، منظورم بیشتر نحوه‌ی پرسیدن است تا مجموعه‌ای از ویژگی‌های بصری ثابت. شاید زبان شخصی یک هنرمند فقط آن چیزی نباشد که در آثارش تکرار می‌شود؛ گاهی آن چیزی است که هر بار از طریق شکل متفاوتی دوباره به سراغش می‌آید.

 

پرسشگر: اینجا یک تناقض وجود دارد. از یک سو، شما از یک مسئله‌ی مشترک صحبت می‌کنید و از سوی دیگر، دائماً رسانه و شیوه‌ی بیان خود را تغییر می‌دهید. آیا این دو با هم تعارض ندارند؟

معرک‌نژاد:

فکر نمی‌کنم. شاید اتفاقاً همین تغییر شکل، امکان ادامه‌ی همان مسئله را فراهم می‌کند. اگر یک پرسش واقعاً زنده باشد، الزاماً همیشه با یک زبان ثابت بیان نمی‌شود. گاهی خودِ تغییر رسانه بخشی از پاسخ به پرسش است. مثلاً اگر مسئله‌ی من زمان باشد، طبیعی است که ویدئو نسبت به نقاشی امکان متفاوتی برای فکر کردن به آن ایجاد کند. اگر مسئله حافظه باشد، شاید آرشیو، عکس، سند و سفرنامه اهمیت پیدا کنند. اگر مسئله تجربه‌ی زیسته و بیان آن باشد، شعر یا نوشتار می‌توانند امکان دیگری فراهم کنند.

بنابراین من این مسیر را بیشتر شبیه یک مسئله با چند مسیر فرعی می‌بینم تا مجموعه‌ای از فعالیت‌های پراکنده. هر رسانه بخشی از مسیر را روشن می‌کند و بخشی دیگر را در تاریکی باقی می‌گذارد و شاید همین باقی‌ماندنِ بخش‌های حل‌نشده است که حرکت را ادامه می‌دهد.

 

پرسشگر: پس اگر بخواهیم در یک جمله مسیر چند دهه‌ی فعالیت شما را تعریف کنیم، چه می‌گویید؟

معرک‌نژاد:

این‌که: من در رسانه‌های مختلف، به دنبال یک شکل ثابت برای بیان نبوده‌ام؛ بلکه در جست‌وجوی راه‌های مختلفی برای نزدیک شدن به تجربه‌ای بوده‌ام که هر بار در شکل تازه‌ای خودش را نشان داده است. نقاشی، ویدئوآرت، شعر، نوشتار، پژوهش و تدریس برای من فصل‌های کاملاً جدا از هم نیستند. آنها صورت‌های متفاوت یک جست‌وجوی مداوم‌اند.

اما شاید مهم‌تر از همه این باشد که امروز نمی‌خواهم این مسیر را به یک تعریف قطعی محدود کنم. اگر بعد از چند دهه بتوانم همه‌ی فعالیت‌هایم را در یک عنوان واحد خلاصه کنم، شاید بخشی از پیچیدگی این مسیر را از دست داده باشم. برای من مهم‌تر این است که هنوز بتوانم تغییر کنم، دوباره ببینم، دوباره سؤال کنم و حتی نسبت به چیزهایی که خودم ساخته‌ام فاصله بگیرم.

شاید یک مسیر هنری واقعی نه با رسیدن به یک تعریف نهایی، بلکه با توانایی ادامه دادنِ پرسش در شکل‌های تازه شناخته شود.

 

پرسشگر: زمان و ناپایداری در بسیاری از آثار شما حضور دارند. چرا زمان تا این اندازه به مسئله‌ای مهم در مسیر هنری و فکری شما تبدیل شده است؟

معرک‌نژاد:

به نظرم بخشی از پاسخ را باید در تجربه‌ی خودِ زندگی جست‌وجو کرد. زمان برای من فقط یک مفهوم فلسفی یا موضوعی برای کار هنری نیست؛ چیزی است که دائماً در زندگی روزمره با آن مواجه می‌شویم. ما شاهد تغییر بدن خودمان، تغییر چهره‌ی آدم‌ها، تغییر شهرها، از بین رفتن مکان‌ها، تغییر روابط و دگرگونی حافظه هستیم. حتی چیزی که تصور می‌کنیم ثابت است، در طول زمان تغییر می‌کند.

به همین دلیل، زمان برای من بیشتر از آنکه «پس‌زمینه»ی زندگی باشد، عاملی است که خودِ تجربه را شکل می‌دهد. ما هیچ تجربه‌ای را خارج از زمان نداریم. وقتی چیزی را می‌بینیم، همان لحظه در حال تبدیل شدن به گذشته است. حتی اکنون، در لحظه‌ای که آن را تجربه می‌کنیم، در حال از دست رفتن است.

شاید همین آگاهی از ناپایداری است که مرا به تصویر، ثبت و آرشیو علاقه‌مند کرده است. اما نکته‌ی مهم این است که ثبت کردن هرگز نمی‌تواند زمان را متوقف کند. تصویر می‌تواند ردّ یک لحظه را نگه دارد، اما خودِ لحظه را بازنمی‌گرداند. بنابراین از همان ابتدا میان حفظ کردن و از دست دادن نوعی تناقض وجود دارد؛ تناقضی که برای من از نظر هنری بسیار مولد است و احتمالاً همین تفکر موجب شد کتاب «امر پوسیدگی در هنرهای تجسمی» را بنویسم.

 

پرسشگر: پس آیا می‌توان گفت مسئله‌ی اصلی شما «فقدان» است؟

معرک‌نژاد:

«فقدان» برای من یک موضوع مستقل یا یک مضمون ثابت نیست که بخواهم در همه‌ی آثار آن را تکرار کنم. فقدان بیشتر وضعیتی است که در دل تجربه‌ی زمان آشکار می‌شود. چیزی را از دست می‌دهیم چون زمان می‌گذرد.  بنابراین برای من «فقدان» فقط به معنای مرگ یا نابودی نیست. می‌تواند به معنای تغییر شکل حضور باشد. چیزی ممکن است دیگر به همان صورتی که بوده وجود نداشته باشد، اما ردّ آن در تصویر، حافظه، زبان یا یک مکان باقی بماند.

به همین دلیل، شاید تعبیر دقیق‌تر برای مسیر من نه «فقدان»، بلکه رابطه‌ی میان حضور و ناپایداری حضور باشد.

 

پرسشگر: این نگاه چه تأثیری بر شیوه‌ی کار شما گذاشته است؟

معرک‌نژاد:

باعث شده ثبت کردن برای من همیشه عملی دوگانه باشد. از یک طرف می‌خواهم چیزی را حفظ کنم؛ از طرف دیگر می‌دانم که حفظ کردن به معنای نجات دادن آن از زمان نیست.  این مسئله در ویدئو شاید آشکارتر باشد، چون ویدئو زمان را فقط به عنوان موضوع نشان نمی‌دهد؛ زمان در ساختار خود رسانه حضور دارد. تصویر متحرک در برابر چشم ما شکل می‌گیرد، ادامه پیدا می‌کند و از بین می‌رود. حتی اگر ویدئو را بارها تماشا کنیم، تجربه‌ی نخستین مشاهده دیگر دقیقاً همان تجربه‌ی اول نیست. ثبت برای من هرگز مستندسازی نبوده است. ثبت، نوعی مواجهه با این پرسش است که چگونه می‌توان چیزی را نگه داشت، وقتی می‌دانیم هیچ چیز را نمی‌توان به‌طور کامل از زمان جدا کرد؟

 

پرسشگر: آیا این نگاه به زمان، آثار شما را به نوعی هنر نوستالژیک تبدیل نمی‌کند؟

معرک‌نژاد:

نه لزوماً. نوستالژی معمولاً میل به بازگشت به گذشته را در خود دارد؛ گویی گذشته دوره‌ای کامل و ازدست‌رفته است که می‌توان آرزو کرد دوباره به آن بازگردیم. اما نگاه من به گذشته بیشتر انتقادی و پرسشگرانه است. من به گذشته علاقه‌مندم، اما نه به این دلیل که تصور کنم گذشته را می‌توان دوباره به دست آورد. اتفاقاً مسئله برای من این است که ما هرگز گذشته را مستقیماً در اختیار نداریم. آنچه به گذشته دسترسی پیدا می‌کند، همیشه از طریق حافظه، تصویر، سند، روایت و تفسیر به ما می‌رسد. زمانی که به گذشته نگاه می‌کنم، فقط نمی‌پرسم «چه اتفاقی افتاد؟»؛ بلکه می‌پرسم:

ما امروز چگونه آن اتفاق را به یاد می‌آوریم؟ چه چیزی از آن باقی مانده؟ چه چیزهایی حذف شده‌اند؟ چه روایت‌هایی بر آن غلبه کرده‌اند و چه چیزهایی به حاشیه رانده شده‌اند؟ از این نظر، گذشته برای من بیشتر یک مسئله‌ی اکنون است تا یک مکان برای بازگشت.

زمان برای من همزمان گذشته، اکنون و آینده است. به همین دلیل، زمان برای من خطی و ساده نیست. گاهی یک تصویر قدیمی می‌تواند در زمان حال معنایی پیدا کند که در لحظه‌ی تولیدش نداشته است. یک اتفاق تاریخی ممکن است سال‌ها بعد دوباره در جامعه فعال شود. یک مکان تغییر کند، اما نام و خاطره‌ی آن همچنان باقی بماند. بدین قرار، اثر هنری می‌تواند به نوعی محل تلاقی زمان‌ها باشد؛ جایی که گذشته در اکنون ظاهر می‌شود و اکنون نیز با آگاهی از آینده و امکان از دست رفتن چیزها تجربه می‌شود.

 

پرسشگر: در این صورت، آیا هنر می‌تواند در برابر فرسایش زمان مقاومت کند؟

معرک‌نژاد:

تا حدی، اما نه به معنای پیروزی بر زمان. هنر نمی‌تواند زمان را متوقف کند. نمی‌تواند انسان یا یک شهر یا یک خاطره را به همان شکل اولیه برای همیشه حفظ کند. حتی اثر هنری خودش نیز در معرض زمان، تغییر، فرسودگی، جابه‌جایی و فراموشی قرار دارد. اما هنر می‌تواند ردّ چیزی را به زمان بعدی منتقل کند. این تفاوت مهمی است. من هنر را ابزاری برای شکست دادن زمان نمی‌دانم؛ بیشتر آن را راهی برای گفت‌وگو با زمان می‌بینم. اثر می‌گوید: چیزی اینجا بوده، چیزی تجربه شده، چیزی دیده شده، چیزی از دست رفته یا در حال از دست رفتن بوده است. از این منظر، هنر نوعی مقاومت است، اما مقاومتی که از ناتوانی خودش نیز آگاه است.  ما نمی‌توانیم آنچه را از دست رفته کاملاً بازگردانیم؛ می‌توانیم ردّ آن را حفظ کنیم، دوباره بخوانیم و به دیگری منتقل کنیم.

 

پرسشگر: پس شاید مسئله‌ی اصلی شما نه خودِ فقدان، بلکه رابطه‌ی میان حفظ کردن و از دست دادن باشد؟

معرک‌نژاد:

بله، فکر می‌کنم این بیان دقیق‌تر است. من همیشه به وضعیتی علاقه داشته‌ام که در آن چیزی همزمان حاضر است و در حال ناپدید شدن.  وقتی چیزی را ثبت می‌کنیم، در واقع به ارزش آن حضور اعتراف می‌کنیم؛ اما همزمان می‌دانیم که ثبت کردن جای خودِ آن چیز را نمی‌گیرد. در نتیجه، میان حضور، ثبت، حافظه و فقدان رابطه‌ای شکل می‌گیرد که بخش مهمی از مسیر فکری و هنری من را ساخته است. من به چیزهایی علاقه‌مندم که در لحظه‌ی حضورشان، نشانه‌ای از ناپایداری خود را نیز با خود دارند و هنر برای من از همین‌جا آغاز می‌شود: از تلاش برای دیدن، ثبت کردن و به اشتراک گذاشتن چیزی که می‌دانیم نمی‌توانیم برای همیشه نگهش داریم.

 

پرسشگر: شما ابتدا با نقاشی فعالیت حرفه‌ای خود آغاز کردید، اما بعد ویدئوآرت به بخش مهمی از مسیرتان تبدیل شد. چه چیزی در ویدئو پیدا کردید که نقاشی نمی‌توانست به همان شکل در اختیار شما قرار دهد؟

معرک‌نژاد:

نمی‌گویم نقاشی دیگر برایم کافی نبود یا ویدئو را جایگزین نقاشی کردم. چنین روایتی بیش از حد ساده است. نقاشی همچنان برای من اهمیت خودش را دارد. مسئله این بود که بعضی تجربه‌ها و پرسش‌ها به تدریج به جایی رسیدند که زمان، حرکت، تداوم و تغییر برایشان ضروری شد. در نقاشی، مخاطب می‌تواند در برابر آن بایستد، عقب برود، نزدیک شود و دوباره نگاه کند. اما در ویدئو، زمان به بخشی از ساختار اثر تبدیل می‌شود. تصویر می‌آید، ادامه پیدا می‌کند، تغییر می‌کند و از مقابل چشم عبور می‌کند. این تفاوت برای من مهم بود. ویدئو امکان می‌داد با چیزی کار کنم که در نقاشی نمی‌توانستم به همان شکل تجربه کنم:  خودِ گذشتن.

بنابراین ورود من به ویدئو بیشتر از آنکه ترک نقاشی باشد، گسترش پرسش‌هایی بود که دیگر نمی‌توانستم فقط با تصویر ثابت دنبال کنم.

 

پرسشگر: پس می‌توان گفت ویدئو برای شما قبل از هر چیز رسانه‌ی زمان است؟

معرک‌نژاد:

بله، اما این تعبیر را هم باید کمی اصلاح کنیم. ویدئو ذاتاً فقط «رسانه‌ی زمان» نیست. اگر این‌طور بگوییم، بخش مهمی از امکانات آن را از دست می‌دهیم. ویدئو همزمان با زمان، با نگاه، صدا، بدن، فضا، تدوین، تکرار، سکوت و رابطه‌ی مخاطب با تصویر کار می‌کند. آنچه برای من جذاب است، رابطه‌ی میان این عناصر است. مثلاً گاهی یک تصویر تقریباً هیچ اتفاق ظاهری مهمی ندارد، اما مدت‌زمانی که مخاطب مجبور است در برابر آن بماند، تجربه‌ی او را تغییر می‌دهد. چیزی که در یک عکس ممکن است در چند ثانیه دیده شود، در ویدئو می‌تواند به تجربه‌ای طولانی‌تر و حتی آزاردهنده یا تأمل‌برانگیز تبدیل شود. پس زمان در ویدئو فقط چیزی نیست که نشان داده می‌شود؛ چیزی است که مخاطب آن را تجربه می‌کند. این تفاوت برای من اساسی است.

 

پرسشگر: در این صورت دوربین برای شما چه جایگاهی دارد؟ آیا دوربین وسیله‌ای برای ثبت واقعیت است؟

معرک‌نژاد:

اگر منظورمان از ثبت این باشد که دوربین واقعیت را همان‌گونه که هست تحویل ما می‌دهد. من با این تصور مشکل دارم که دوربین را نوعی چشم خنثی بدانیم. دوربین انتخاب می‌کند، قاب می‌گیرد، حذف می‌کند، فاصله تعیین می‌کند، زاویه‌ی دید ایجاد می‌کند و حتی با روشن یا خاموش بودن خودش تصمیم می‌گیرد چه چیزی اصلاً وارد تصویر شود. دوربین واقعیت را فقط ثبت نمی‌کند؛ واقعیتی را که قرار است دیده شود، صورت‌بندی می‌کند. حتی اگر هیچ تدوینی انجام ندهم و دوربین را ثابت بگذارم، باز هم انتخاب کرده‌ام که از کجا نگاه کنم، چه چیزی را داخل قاب قرار دهم و چه چیزی بیرون قاب بماند. برای همین، من به تصویر مستند هم با نوعی احتیاط نگاه می‌کنم. تصویر می‌تواند سند باشد، اما سند بودن به معنای بی‌طرف بودن نیست.

 

پرسشگر:  اگر این‌طور باشد، آیا هر تصویری صرفاً ساخته‌ی نگاه هنرمند است و دیگر نمی‌توان به واقعیت آن اعتماد کرد؟

معرک‌نژاد:

نه، اینجا هم با یک دوگانه‌ی ساده موافق نیستم. اینکه تصویر ساخته و انتخاب شده است، به این معنا نیست که هیچ رابطه‌ای با واقعیت ندارد. یک رویداد واقعاً اتفاق افتاده، یک مکان واقعاً وجود داشته، یک چهره واقعاً در برابر دوربین قرار گرفته است. مسئله این است که واقعیت و تصویر واقعیت یکی نیستند. به نظرم باید میان این دو فاصله را حفظ کنیم. به عبارتی تصویر نه واقعیت محض است و نه صرفاً خیال. تصویری است که در یک موقعیت مشخص، از یک جایگاه مشخص و با یک انتخاب مشخص، بخشی از واقعیت را قابل مشاهده می‌کند. شاید به همین دلیل است که برای من پرسش مهم‌تر از اینکه «آیا این تصویر واقعیت است؟» این باشد که: «این تصویر چه نوع رابطه‌ای با واقعیت برقرار می‌کند؟»

 

پرسشگر: پس «نگاه» برای شما از خودِ تصویر مهم‌تر می‌شود؟

معرک‌نژاد:

نمی‌گویم مهم‌تر؛ می‌گویم جدایی این دو دشوار است. ما معمولاً فکر می‌کنیم ابتدا چیزی وجود دارد و بعد آن را می‌بینیم. اما در هنر، نوع نگاه ما در تعیین اینکه چه چیزی اصلاً به موضوع تبدیل شود نقش دارد. وقتی وارد خیابان می‌شوم، صدها اتفاق همزمان در حال رخ دادن است. اما دوربین من فقط یکی از آنها را انتخاب می‌کند. بنابراین قبل از آنکه چیزی را ثبت کنم، نوعی انتخاب و موضع‌گیری نسبت به جهان اتفاق افتاده است. این الزاماً موضع‌گیری سیاسی نیست. حتی انتخاب یک دیوار، یک پنجره، یک چهره یا یک سکوت، نوعی تصمیم است.

برایم همیشه جالب بوده که بپرسم: چه چیزی را می‌بینیم، چرا آن را می‌بینیم و چه چیزی به دلیل همین انتخاب دیگر دیده نمی‌شود؟

 

پرسشگر: این مسئله در ویدئوآرت شما به شکل خاصی دیده می‌شود؟

معرک‌نژاد:

فکر می‌کنم بله، به‌خصوص در کارهایی که با شهر، چهره، حافظه و تاریخ سروکار دارند. برای مثال در پروژه‌ی «پنجره: سفرنامه‌های اصفهان»، مسئله فقط نشان دادن اصفهان نبود. مسئله این بود که ببینیم یک شهر چگونه در طول زمان توسط نگاه‌های مختلف دیده و روایت شده است. سفرنامه‌نویس یک اصفهان را می‌بیند، تاریخ‌نگار اصفهان دیگری را، ساکن شهر تجربه‌ی دیگری دارد و دوربین معاصر نیز شکل دیگری از آن را می‌سازد. در نتیجه، شهر واحدی که همه‌ی این تصاویر را به خود نسبت دهیم، به‌سادگی در اختیار ما نیست. ما با لایه‌هایی از نگاه‌ها و روایت‌ها مواجهیم. این برای من یکی از جذاب‌ترین امکانات ویدئو است: اینکه بتواند فقط یک تصویر تولید نکند، بلکه رابطه‌ی میان تصاویر و نگاه‌های مختلف را آشکار کند.

 

پرسشگر: آیا ثبت کردن برای شما نوعی مقاومت در برابر فراموشی هم هست؟

معرک‌نژاد:

تا حدی، اما نمی‌خواهم بیش از اندازه قهرمانانه به آن نگاه کنم. ثبت می‌تواند در برابر فراموشی مقاومت کند، اما نمی‌تواند فراموشی را شکست دهد. آرشیو هم می‌تواند حفظ کند و هم خودش روزی فراموش شود. حتی یک اثر هنری ممکن است سال‌ها دیده نشود. بنابراین من ثبت را بیشتر نوعی شهادت دادن می‌دانم تا نجات دادن.

دوربین می‌گوید: «من این را دیدم» یا «این لحظه وجود داشت». اما نمی‌تواند تضمین کند که این لحظه برای همیشه زنده خواهد ماند. شاید ارزش ثبت دقیقاً در همین محدودیت باشد. ما می‌دانیم که نمی‌توانیم همه‌چیز را حفظ کنیم، اما با این حال انتخاب می‌کنیم چیزی را ثبت کنیم. این انتخاب خودش معنا دارد.

 

پرسشگر: آیا به همین دلیل ویدئوآرت شما را می‌توان نوعی هنر اعتراضی دانست؟

معرک‌نژاد:

بله، اما اگر «اعتراض» را فقط به معنای بیان مستقیم یک موضع سیاسی بگیریم، نه. من ویدئوآرت را می‌توانم در برخی آثارم هنری اعتراضی بدانم، اما اعتراض را گسترده‌تر از اعتراض سیاسی می‌بینم. گاهی اعتراض یعنی مقاومت در برابر چیزی که قرار است دیده نشود. گاهی یعنی زیر سؤال بردن یک روایت تثبیت‌شده. گاهی یعنی نشان دادن چیزی که زندگی روزمره آن‌قدر تکرارش کرده که دیگر متوجه آن نیستیم. و گاهی حتی یعنی نپذیرفتن فرم‌ها و شیوه‌های دیدنی که از پیش به ما گفته‌اند چگونه باید یک موضوع را ببینیم.

در این معنا، ویدئو برای من می‌تواند رسانه‌ی اعتراض باشد، چون امکان می‌دهد نگاه را جابه‌جا کنیم. اما اعتراض زمانی برای من هنری می‌شود که فقط «نه» نگوید؛ بلکه امکان دیگری برای دیدن ایجاد کند. من در آثارم میان اعتراض و آفرینش فاصله‌ی زیادی نمی‌بینم.

 

پرسشگر:  این اعتراضی یا مقاومت دقیقاً در برابر چیست؟

معرک‌نژاد:

اگر اعتراض را به معنای مقاومت در برابر آنچه بدیهی، طبیعی، فراموش‌شده یا تثبیت‌شده جلوه داده می‌شود در نظر بگیریم، آن وقت این مفهوم برای من اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. گاهی هنر اعتراض می‌کند به اینکه چه چیزی دیده می‌شود و چه چیزی دیده نمی‌شود؛ گاهی به اینکه چه کسی حق دارد روایت کند؛ گاهی به عادت‌هایی که باعث می‌شوند دیگر متوجه چیزهای مقابل چشممان نباشیم. در این معنا، مقاومت می‌تواند بسیار آرام باشد. لازم نیست همیشه فریاد بزند. گاهی یک تصویر طولانی، یک سکوت، یک قاب غیرمعمول یا کنار هم گذاشتن دو تصویر که معمولاً در کنار هم قرار نمی‌گیرند، می‌تواند در برابر شیوه‌ی معمول دیدن مقاومت کند.

 

پرسشگر:  یعنی ممکن است یک اثر بدون اینکه مستقیماً درباره‌ی سیاست صحبت کند، سیاسی باشد؟

معرک‌نژاد:

بله، اما اینجا هم باید محتاط باشیم. من نمی‌خواهم هر اثر هنری را فقط به دلیل اینکه اجتماعی است، «سیاسی» بنامم.

با این حال، هنر همیشه در یک جهان اجتماعی تولید می‌شود. اینکه چه چیزی انتخاب شود، چه چیزی حذف شود، چه کسی دیده شود، چه صدایی شنیده شود و چه چیزی به حاشیه برود، می‌تواند پیامدهای اجتماعی و حتی سیاسی داشته باشد. برای مثال، اگر دوربین به جای ثبت یک تصویر رسمی و باشکوه، روی بخشی از شهر مکث کند که معمولاً کسی به آن توجه نمی‌کند، این انتخاب می‌تواند نوعی جابجایی در سلسله‌مراتب دیدن باشد. اما من ترجیح می‌دهم این را به جای «سیاسی بودنِ اثر» گاهی سیاسی شدنِ نگاه بنامم. یعنی هنر الزاماً نمی‌گوید: «این موضع سیاسی من است.» گاهی فقط کاری می‌کند که مخاطب متوجه شود: «چرا من همیشه این را این‌گونه می‌دیدم؟»

 

پرسشگر: در اینجا «حذف» چه جایگاهی پیدا می‌کند؟

معرک‌نژاد:

حذف برای من فقط چیزی نیست که در تدوین اتفاق می‌افتد. حذف قبل از تولید اثر آغاز می‌شود. وقتی دوربین را در یک نقطه قرار می‌دهم، هزاران چیز خارج از قاب باقی می‌مانند. وقتی یک روایت تاریخی را انتخاب می‌کنیم، روایت‌های دیگری ممکن است کنار گذاشته شوند. وقتی یک عکس را در آرشیو نگه می‌داریم، عکس دیگری ممکن است اصلاً ثبت نشده باشد. بنابراین هر تصویر، علاوه بر آنچه نشان می‌دهد، با انبوهی از چیزهای نشان‌داده‌نشده نیز رابطه دارد. این برای من بسیار مهم است، چون گاهی آنچه در تصویر نیست، به اندازه‌ی آنچه هست اهمیت پیدا می‌کند. حتی می‌توان گفت یکی از پرسش‌های مهم هنر این است: چه چیزی از قاب بیرون مانده است؟ و بعد: چرا بیرون مانده است؟

 

پرسشگر: آیا این حذف همیشه آگاهانه است؟

معرک‌نژاد:

نه، و این نکته بسیار مهم است. بخشی از حذف‌ها آگاهانه‌اند؛ مثلاً انتخاب قاب، انتخاب زمان فیلم‌برداری یا انتخاب چیزی که در تدوین باقی می‌ماند. اما بخش بزرگی از حذف‌ها ممکن است اصلاً آگاهانه نباشند. ما همیشه با پیش‌فرض‌هایمان نگاه می‌کنیم. چیزی برای ما آن‌قدر عادی شده که اصلاً نمی‌بینیمش. مثلاً ممکن است سال‌ها از یک خیابان عبور کنیم و به چیزی که در آن وجود دارد توجه نکنیم، چون برایمان به بخشی از پس‌زمینه‌ی زندگی تبدیل شده است. دوربین می‌تواند این عادت را مختل کند و همان چیزی را دوباره به موضوع نگاه تبدیل کند به نوعی «آشنازدایی» کند. گاهی وقت‌ها، هنر چیزی تازه را به جهان اضافه نمی‌کند، بلکه چیزی موجود را دوباره قابل دیدن می‌کند.

 

پرسشگر:  هنر اعتراضی چه تفاوتی با یک بیانیه‌ی سیاسی دارد؟

معرک‌نژاد:

تفاوت در این است که بیانیه معمولاً می‌خواهد موضعی را روشن و مستقیم منتقل کند، اما اثر هنری می‌تواند تجربه‌ای از یک مسئله ایجاد کند. برای مثال، ممکن است درباره‌ی فراموشی تاریخی بیانیه‌ای بنویسیم و بگوییم «این بخش از تاریخ نباید فراموش شود». اما یک اثر هنری ممکن است به جای گفتن این جمله، تصویری از یک مکان، یک نام، یک صدا یا یک ردپای محو را در برابر مخاطب قرار دهد و او را وادار کند با مسئله‌ی فراموشی مواجه شود. این دو یکی نیستند. در اولی، ما چیزی را اعلام می‌کنیم. در دومی، مخاطب را وارد یک تجربه و پرسش می‌کنیم. به همین دلیل، برای من ویدئوآرت می‌تواند هنر اعتراضی باشد، اما اعتراضش الزاماً در قالب شعار ظاهر نمی‌شود.

 

پرسشگر: در اینجا مسئله‌ی «روایت رسمی» چه جایگاهی پیدا می‌کند؟

معرک‌نژاد:

روایت رسمی ممکن است بخش‌هایی از واقعیت را ثبت می‌کند، اما مسئله این است که هیچ روایتی همه‌ی واقعیت را در خود جای نمی‌دهد. هر روایت انتخاب می‌کند: چه چیزی را برجسته کند، چه چیزی را در حاشیه قرار دهد، چه کسی را سخنگو قرار دهد و چه کسی را حذف کند. بنابراین من بیشتر از اینکه بپرسم «روایت رسمی درست است یا غلط؟»، علاقه دارم بپرسم: چه چیزهایی در این روایت حضور دارند و چه چیزهایی غایب‌اند؟ این پرسش می‌تواند ما را به تاریخ، سیاست، رسانه و حتی هنر برساند.

 

پرسشگر: آیا هنرمند همیشه در برابر روایت رسمی دارای موضع است؟

معرک‌نژاد:

مسئله برای من مخالفت خودکار با قدرت نیست؛ بلکه حفظ امکان پرسش در برابر هر روایت تثبیت‌شده‌ای است. گاهی ممکن است روایت رسمی ناقص باشد و گاهی مسئله‌دار. کار هنرمند این نیست که صرفاً برچسب بزند؛ بلکه می‌تواند لایه‌هایی را آشکار کند که در روایت غالب کمتر دیده شده‌اند. در این معنا، هنر، منتقدِ «بسته‌شدن» در مفهوم تک‌صدایی روایت است.

 

پرسشگر: می‌شود گفت که قدرت هنر به نوعی در سیاست و حکومت وجود دارد؟

معرک‌نژاد:

قدرت در جاهای بسیار روزمره‌تری هم عمل می‌کند: در آموزش، رسانه، زبان، اقتصاد، دانشگاه، موزه، گالری، بازار هنر، نقد هنری و حتی در سلیقه. مثلاً چه کسی تعیین می‌کند یک اثر «ارزشمند» است و دیگری نیست؟ چه کسی تصمیم می‌گیرد چه چیزی در موزه نمایش داده شود؟ چه کسی تعیین می‌کند چه هنرمندی در کتاب‌های تاریخ هنر وارد شود و چه کسی حذف شود؟ چه کسی امکان نمایش و تولید بیشتری دارد؟ اینها همه پرسش‌هایی درباره‌ی توزیع قدرت هستند. بنابراین قدرت فقط آنجایی نیست که دستور می‌دهد؛ گاهی آنجایی است که ارزش‌گذاری می‌کند، انتخاب می‌کند و مشروعیت می‌بخشد.

 

پرسشگر: پس نهادهای هنری هم می‌توانند در تولید قدرت نقش داشته باشند؟

معرک‌نژاد:

حتماً. موزه، گالری، دانشگاه، جشنواره، منتقد، کیوریتور، بازار و رسانه فقط واسطه‌های خنثی نیستند. آنها در تعیین اینکه چه چیزی دیده شود، چگونه دیده شود و چه معنایی پیدا کند، نقش دارند. اما باز هم نمی‌خواهم این را به یک تصویر توطئه‌آمیز تبدیل کنم. نهادها فقط سرکوب نمی‌کنند؛ آنها امکان تولید، حفظ، نمایش و انتقال هنر را هم فراهم می‌کنند. این تناقض برای من جالب‌تر است: نهاد هم می‌تواند امکان بدهد و هم محدود کند. موزه می‌تواند اثری را از فراموشی نجات دهد، اما همزمان با قرار دادن آن در یک چارچوب خاص، معنای آن را نیز تغییر دهد. گالری می‌تواند به هنرمند امکان دیده‌شدن بدهد، اما در عین حال ممکن است نوع خاصی از اثر را ترجیح دهد. بنابراین مسئله فقط «قدرت بد» نیست؛ مسئله فهمیدن نحوه‌ی کارکرد قدرت است.

 

پرسشگر: آیا هنر می‌تواند روایت دیگری را جایگزین روایت رسمی کند؟

معرک‌نژاد:

گاهی می‌تواند روایت دیگری پیشنهاد کند، اما من با واژه‌ی «جایگزین» کمی احتیاط می‌کنم. اگر فقط یک روایت رسمی را برداریم و روایت دیگری را جای آن بگذاریم و دوباره همان ساختار قطعی را تولید کنیم، شاید فقط قدرت روایت عوض شده باشد. برای من جذاب‌تر این است که هنر تکثر روایت‌ها را آشکار کند. یعنی به جای اینکه بگوید «این حقیقت نهایی است»، نشان دهد که یک واقعه می‌تواند از چند جایگاه دیده شود. این البته به معنای نسبی‌گرایی کامل نیست. همه‌ی روایت‌ها لزوماً به یک اندازه معتبر نیستند. اما باید امکان مقایسه، پرسش و نقد وجود داشته باشد.

 

پرسشگر: بنابراین اگر هنر نتواند قدرت را از بین ببرد، چه کاری از آن برمی‌آید؟

معرک‌نژاد:

این انتظار به نظرم بیش از اندازه بزرگ است. هنر می‌تواند چیزی را که قدرت می‌خواهد طبیعی و بدیهی جلوه دهد، دوباره قابل پرسش کند. می‌تواند جای دوربین را تغییر دهد. می‌تواند صدایی را که شنیده نشده، وارد قاب کند. می‌تواند تصویری را که فراموش شده، دوباره ظاهر کند. می‌تواند نشان بدهد که آنچه «طبیعی» به نظر می‌رسد، در واقع نتیجه‌ی یک تاریخ و مجموعه‌ای از انتخاب‌هاست. اینها تغییرات کوچکی به نظر می‌رسند، اما شاید یکی از مهم‌ترین توانایی‌های هنر همین باشد: تغییر دادن زاویه‌ی نگاه.

 

پرسشگر: پس یکی از کارکردهای ویدئوآرت شما می‌تواند مقابله با «عادت دیدن» باشد؟

معرک‌نژاد:

این تعبیر را می‌پذیرم؛ البته نه همیشه و نه به یک شکل. ما به تصاویر بسیار زیادی عادت کرده‌ایم. هر روز با عکس، ویدئو، تبلیغ، خبر، شبکه‌های اجتماعی و تصاویر سیاسی و تجاری مواجهیم. در چنین شرایطی، مسئله دیگر فقط «دیده شدن» نیست؛ مسئله این است که آیا واقعاً می‌بینیم؟ ممکن است هزاران تصویر از برابر چشم ما عبور کنند، اما بخش بسیار کمی از آنها واقعاً در تجربه‌ی ما باقی بمانند. به همین دلیل، هنر می‌تواند سرعت نگاه را تغییر دهد. گاهی وادارمان می‌کند بیشتر بمانیم؛ گاهی تصویر را تکرار می‌کند؛ گاهی اتفاق مهمی در آن نمی‌افتد و همین انتظار، مخاطب را نسبت به عمل دیدن آگاه می‌کند. برای من مهم است که: هنر فقط نباید چیزی را نشان دهد؛ گاهی باید خودِ عملِ دیدن را مسئله‌دار کند.

 

پرسشگر: اینجا شاید بتوان گفت مقاومت ویدئوآرت فقط در محتوای آن نیست، بلکه در فرم آن نیز اتفاق می‌افتد.

معرک‌نژاد:

دقیقاً. و این شاید یکی از نکات مهمی باشد که نباید از دست بدهیم. اگر اثری درباره‌ی مقاومت باشد اما از همان الگوهای آشنای دیدن، همان سرعت، همان زبان تبلیغاتی و همان روش‌های تثبیت‌شده‌ی انتقال پیام استفاده کند، ممکن است در سطح محتوا معترض باشد، اما در سطح فرم همان چیزی را بازتولید کند که علیه آن اعتراض دارد.

برای من، فرم خودش بخشی از موضع اثر است. مثلاً انتخاب سکوت به جای موسیقی، طولانی کردن یک نما، حذف روایت توضیحی، استفاده از تکرار یا قرار دادن مخاطب در موقعیتی که مجبور شود منتظر بماند، می‌تواند تجربه‌ی او را تغییر دهد. در این حالت، اعتراض دیگر فقط در «موضوع» نیست؛ در نحوه‌ی مواجهه‌ی مخاطب با اثر نیز اتفاق می‌افتد.

 

پرسشگر: این نوع مقاومت می‌تواند چیزی را تغییر بدهد؟ آیا هنر در برابر قدرت بیش از حد ناتوان نیست؟

معرک‌نژاد:

چرا، اتفاقاً باید این محدودیت را بپذیریم. من فکر نمی‌کنم یک ویدئو بتواند به تنهایی ساختار قدرت را تغییر دهد یا یک اثر هنری بتواند حافظه‌ی یک جامعه را نجات دهد. اگر چنین ادعایی داشته باشیم، هنر را بیش از اندازه قدرتمند تصور کرده‌ایم. اما از طرف دیگر، ناتوان بودن به معنای بی‌اثر بودن نیست. ممکن است یک اثر فقط شیوه‌ی دیدن یک نفر را برای چند دقیقه تغییر بدهد.  شاید این تغییر بسیار کوچک باشد، اما هنر دقیقاً در همین تغییرهای کوچک نیز می‌تواند معنا پیدا کند. در بسیاری مواقع اثر هنری کارش اینکه پرسشی را وارد ذهن مخاطب کند و اجازه ندهد آن پرسش به‌سادگی و با چند عبارت ساده بسته شود.

 

پرسشگر:  در شرایطی که تصاویر سیاسی و اجتماعی بسیار زیاد شده‌اند، آیا خودِ اعتراض هم ممکن است به یک کلیشه تبدیل شود؟

معرک‌نژاد:

قطعاً. و این یکی از خطرهای هنر اعتراضی است. اگر اعتراض دائماً با یک زبان ثابت تکرار شود، خودش می‌تواند به عادت تبدیل شود. مخاطب می‌داند قرار است چه چیزی ببیند، چه احساسی داشته باشد و حتی در چه نقطه‌ای خشمگین یا متأثر شود. در این حالت، اعتراض ممکن است به نوعی فرمول زیبایی‌شناختی تبدیل شود. برای همین، هنرمند باید مراقب باشد که حتی اعتراض خودش نیز تبدیل به کلیشه نشود. گاهی لازم است علیه شیوه‌ی معمول اعتراض هم اعتراض کنیم. این شاید یکی از دلایلی باشد که من به تجربه‌ی رسانه‌ها و فرم‌های مختلف علاقه دارم. اگر قرار باشد همیشه یک شکل ثابت از اعتراض را تکرار کنم، خودِ مقاومت به عادت تبدیل می‌شود و متاسفانه بسیاری از آثار کنونی در همین کلیشه ی تکرار افتادند.

 

پرسشگر: پس مقاومت برای شما فقط مقاومت در برابر قدرت بیرونی نیست؛ می‌تواند مقاومت در برابر تثبیت خودِ هنرمند هم باشد؟

معرک‌نژاد:

بله. حتی فکر می‌کنم این بخش بسیار دشواری از کار هنرمند است. هنرمند ممکن است در طول زمان به یک سبک، یک موفقیت یا یک تصویر مشخص از خودش وابسته شود. دیگران نیز او را با همان سبک می‌شناسند و بازار و نهادهای هنری هم ممکن است همان تکرار را ترجیح دهند. در این وضعیت، تغییر کردن می‌تواند نوعی خطر باشد.

اما اگر هنر قرار است امکان تازه‌ای ایجاد کند، شاید هنرمند باید گاهی حاضر باشد امنیتِ چیزی را که خودش ساخته است به خطر بیندازد. برای من این نوع مقاومت مهم است: مقاومت در برابر اینکه یک بار خودم را تعریف کنم و بعد تمام عمر همان تعریف را تکرار کنم.

اگر چه در تحلیل و نقد تخیلی گاستون باشلار تکرارها به نوعی در تثبیت هنرمند ضروری جلوه می کنند. اما من تکرار را فقط در فرم نمی بینم.

 

پرسشگر: حافظه برای شما دقیقاً چیست؟ آیا می‌توان گفت حافظه نوعی آرشیو است؟

معرک‌نژاد:

نه دقیقاً. آرشیو یکی از ابزارهای حافظه است، اما حافظه با آرشیو یکی نیست. آرشیو معمولاً می‌خواهد چیزی را نگه دارد، طبقه‌بندی کند و قابل دسترسی باقی بگذارد؛ اما حافظه همیشه منظم و قابل اعتماد نیست. ممکن است چیزی بسیار مهم را فراموش کنیم و جزئیاتی ظاهراً بی‌اهمیت را سال‌ها به یاد داشته باشیم. حتی آرشیو هم بی‌طرف نیست. اینکه چه چیزی ثبت شود، چه چیزی نگهداری شود و چه چیزی از بین برود، به انتخاب‌های فردی و اجتماعی وابسته است. برای من آرشیو همزمان محل حفظ و محل حذف است. گاهی آنچه در آرشیو نیست، به اندازه‌ی آنچه در آن هست اهمیت دارد.

 

پرسشگر: این نگاه در ویدئوآرت از شهری در حافظه: جستارها و برش‌ها نیز ادامه پیدا کرده است؟

معرک‌نژاد:

بله، اما در آنجا بیشتر به سمت حافظه‌ی شخصی و جمعی، سوگ، گذر زمان و تغییر مداوم حرکت کردم.

این ویدئو با عنوان از شهری در حافظه: جستارها و برش‌ها حدود ۴۸ دقیقه است و در شش بخش درونی شکل گرفته است شامل: سکوت خاطره‌ها؛ سایه‌های سوگوار؛ در امتداد زندگی؛ زندگی به‌آرامی آواز می‌خواند؛ صدای سکوت تاریخ و تغییر بی‌پایان. این عنوان‌ها برای من صرفاً نام فصل‌های یک اثر نیستند؛ تقریباً شش زاویه‌ی نگاه به یک مسئله‌اند: اینکه چگونه زندگی، خاطره، سوگ، تاریخ و تغییر در یک شهر و در ذهن ما روی هم قرار می‌گیرند.

در اینجا شهر دیگر فقط یک جغرافیا نیست. شهر به حافظه‌ای تبدیل می‌شود که دائماً در حال تغییر است.

 

پرسشگر: عنوان‌هایی مثل «سکوت خاطره‌ها» و «صدای سکوت تاریخ» نوعی تناقض در خود دارند. چرا سکوت؟

معرک‌نژاد:

چون بخش بزرگی از گذشته دیگر حرف نمی‌زند. ما با ساختمان‌ها، عکس‌ها، خیابان‌ها و اسناد مواجهیم، اما خودِ آدم‌هایی که آن لحظه‌ها را تجربه کرده‌اند دیگر حضور ندارند. بنابراین گذشته همزمان قابل مشاهده و غیرقابل دسترس است. برای همین «سکوت» برای من فقدان صدا نیست؛ حضور چیزی است که نمی‌توانیم دیگر مستقیماً از آن بشنویم.

 

پرسشگر: چند ویدئو در باره‌ی جنگ -جنگ هشت ساله ایران و عراق- دارید، در دوره‌ای جنگ نیز درآثار شما حضور داشت. چرا بازگشت به جنگ؟

معرک‌نژاد:

جنگ برای من فقط یک موضوع سیاسی یا تاریخی نیست. چیزی که بیشتر مرا درگیر می‌کند، ادامه‌ی جنگ پس از پایان جنگ است. یک جنگ ممکن است از نظر نظامی تمام شود، اما آثارش در حافظه، بدن، خانواده، شهر، نام خیابان‌ها، تصاویر، سوگ و روایت‌های نسل‌های بعد باقی بماند. در پروژه‌هایی که به جنگ پرداخته‌ام، برای من مهم بوده که جنگ را فقط به عنوان یک رویداد تاریخی نشان ندهم؛ بلکه ببینم چگونه یک رویداد تاریخی می‌تواند وارد زندگی روزمره شود و سال‌ها بعد همچنان حضور داشته باشد. جنگ در این معنا فقط چیزی نیست که «اتفاق افتاده است». چیزی است که پس از اتفاق افتادن نیز ادامه پیدا می‌کند.

 

پرسشگر: اینجا آیا هنر وظیفه دارد حافظه‌ی جنگ را حفظ کند؟

معرک‌نژاد:

من با واژه‌ی «وظیفه» کمی مشکل دارم. هنر می‌تواند حافظه را حفظ کند، اما نمی‌خواهم برای هنر یک وظیفه‌ی اخلاقی ثابت تعیین کنم. گاهی یک اثر هنری می‌تواند با تاریخ جنگ مواجه شود و گاهی ممکن است اصلاً چنین کاری نکند. آنچه برای من اهمیت دارد، امکان هنر برای پرسش کردن از نحوه‌ی به‌یادآوردن است.

مثلاً می‌توان پرسید: چه چیزی را به یاد می‌آوریم؟ چه چیزی را فراموش می‌کنیم؟ چه کسی روایت می‌کند؟ کدام تصویر باقی می‌ماند؟ کدام تصویر حذف می‌شود؟ و نسل بعد، گذشته را از طریق چه تصاویری خواهد شناخت؟ این پرسش‌ها برای من از اینکه بگوییم «هنر باید حافظه را حفظ کند» پیچیده‌تر و مهم‌ترند.

 

پرسشگر: پس میان حافظه و فراموشی هم رابطه‌ای وجود دارد؟

معرک‌نژاد:

قطعاً. حتی شاید نتوان حافظه را بدون فراموشی تصور کرد. اگر همه‌چیز را به یک اندازه حفظ کنیم، دیگر انتخابی در کار نیست. حافظه همیشه چیزی را برجسته و چیز دیگری را کم‌رنگ می‌کند. به همین دلیل، فراموشی فقط دشمن حافظه نیست؛ بخشی از سازوکار آن است، اما مسئله زمانی پیچیده می‌شود که فراموشی فردی تبدیل به فراموشی جمعی بشود؛ یا زمانی که یک جامعه تصمیم بگیرد، آگاهانه یا ناآگاهانه، بخشی از گذشته را نبیند. در اینجا هنر می‌تواند مداخله کند؛ نه برای بازسازی کامل گذشته، که اساساً ممکن نیست، بلکه برای ایجاد یک مکث: «صبر کنید؛ آیا چیزی را از یاد برده‌ایم؟»

 

پرسشگر: پس آیا می‌توان گفت شما در آثار مربوط به شهر و تاریخ، گذشته را بازسازی می‌کنید؟

معرک‌نژاد:

نه، من ترجیح می‌دهم بگویم گذشته را احضار می‌کنم، نه بازسازی. بازسازی ممکن است این تصور را ایجاد کند که می‌توانیم گذشته را همان‌طور که بوده دوباره بسازیم. اما چنین دسترسی‌ای برای ما وجود ندارد. ما همیشه با قطعات مواجهیم: یک تصویر، یک سند، یک روایت، یک صدا، یک بنا، یک خاطره، یک نام، یک خیابان. این قطعات را کنار هم قرار می‌دهیم و چیزی از گذشته را در اکنون قابل مشاهده می‌کنیم؛ اما آنچه ساخته می‌شود خودِ گذشته نیست. این یک خوانش معاصر از ردپاهای گذشته است.

 

پرسشگر: در نهایت، اگر بخواهیم رابطه‌ی حافظه، شهر و تاریخ را در آثار شما خلاصه کنیم، چه می‌گویید؟

معرک‌نژاد:

شاید بتوانم بگویم من به شهر – در اینجا اصفهان- به عنوان چیزی ثابت نگاه نمی‌کنم. شهر برای من متنی است که زندگی می‌کند، تغییر می‌کند، فرسوده می‌شود، خاطره تولید می‌کند و خودش نیز به خاطره تبدیل می‌شود. تاریخ در آن حضور دارد، اما نه به شکل یک گذشته‌ی کاملاً تمام‌شده. در خیابان‌ها، تصاویر، بناها، بدن‌ها، نام‌ها و روایت‌ها دوباره ظاهر می‌شود. و حافظه میان همه‌ی اینها حرکت می‌کند؛ چیزی را نگه می‌دارد، چیزی را تغییر می‌دهد و چیزی را از دست می‌دهد. شاید به همین دلیل شش عنوان از شهری در حافظه نیز در نهایت به یک مفهوم می‌رسند: تغییر بی‌پایان. چون هیچ خاطره‌ای کاملاً ثابت نمی‌ماند، هیچ شهری همان شهر گذشته نیست و هیچ روایت تاریخی نیز برای همیشه یک معنا ندارد. و شاید کار من در برابر این تغییر، تلاش برای ثبت چیزی نیست که بتواند زمان را متوقف کند؛ بلکه ساختن ردپاهایی است که اجازه دهند چیزی از گذشته، هرچند ناقص و دگرگون‌شده، دوباره در اکنون دیده شود.

 

پرسشگر: مسئله‌ی «نگاه» در بسیاری از فعالیت‌های هنری شما حضور دارد. آیا دیده‌شدن برای شما اهمیت دارد؟

معرک‌نژاد:

باید میان دیده‌شدن اثر و دیده‌شدن آنچه هنرمند در اثر می‌خواهد بگوید تفاوت بگذاریم. طبیعی است که هنرمند دوست داشته باشد اثرش دیده شود. اگر اثری تولید می‌کنیم و هیچ مخاطبی نداشته باشد، بخشی از امکان ارتباط آن از بین می‌رود. اما برای من مسئله صرفاً تعداد مخاطب یا شهرت نیست. پرسش این است: وقتی مخاطب اثر را می‌بیند، دقیقاً چه چیزی را می‌بیند؟ ممکن است یک اثر بسیار دیده شود، اما چیزی که برای هنرمند در آن اهمیت داشته، اصلاً دریافت نشود. برعکس، گاهی مخاطبی یک اثر را از زاویه‌ای می‌بیند که حتی خود هنرمند هنگام ساختن اثر به آن فکر نکرده است. بنابراین دیده‌شدن همیشه به معنای شناخته‌شدن نیست.

 

پرسشگر: می‌شود گفت شما انتظار دارید مخاطب همان چیزی را دریافت کند که خودتان در اثر گذاشته‌اید؟

معرک‌نژاد:

اتفاقاً با این تصور موافق نیستم. اگر هنرمند بخواهد معنای اثر را کاملاً کنترل کند، اثر بیش از اندازه به یک پیام تبدیل می‌شود. من ترجیح می‌دهم اثر بتواند در برابر مخاطب باز بماند. البته این به معنای بی‌معنا بودن اثر یا اینکه هر برداشتی از آن درست باشد نیست. اثر زمینه، ساختار، نشانه‌ها و انتخاب‌های مشخصی دارد. اما معنای نهایی آن فقط در ذهن هنرمند قرار ندارد. وقتی اثر وارد فضای عمومی می‌شود، وارد رابطه‌ای تازه با مخاطب می‌شود. بنابراین من نمی‌خواهم مخاطب دقیقاً همان چیزی را ببیند که من دیده‌ام. شاید مهم‌تر این باشد که اثر بتواند چیزی در مخاطب ایجاد کند که او را به دیدن، فکر کردن یا پرسیدن وادار کند.

 

پرسشگر:  اگر مخاطب بتواند هر برداشتی داشته باشد، آیا هنرمند دیگر مسئول معنای اثر نیست؟

معرک‌نژاد:

این نتیجه را نمی‌پذیرم. آزادی مخاطب به معنای بی‌مسئولیتی هنرمند نیست. هنرمند مسئول انتخاب‌های خودش است: اینکه چه چیزی را نشان می‌دهد، چگونه نشان می‌دهد، چه چیزی را حذف می‌کند و چه رابطه‌ای میان عناصر اثر ایجاد می‌کند. اما مسئولیت هنرمند با کنترل کاملِ دریافت مخاطب تفاوت دارد. من می‌توانم مسئول چیزی باشم که ساخته‌ام، اما نمی‌توانم مسئول تمام معناهایی باشم که دیگران از آن استخراج می‌کنند. این دو را باید از هم جدا کرد.

 

پرسشگر:  مخاطب برای شما بخشی از فرآیند خلق اثر است؟

معرک‌نژاد:

گاه تصور مخاطب بر نحوه‌ی ساخت اثر تأثیر می‌گذارد. وقتی می‌دانم قرار است یک ویدئو در فضای نمایشگاهی دیده شود، زمان، اندازه‌ی تصویر، صدا، فاصله‌ی مخاطب و امکان ماندن یا رفتن او اهمیت پیدا می‌کند. در ویدئو این مسئله بسیار جدی‌تر است، چون مخاطب فقط «تصویر» را نمی‌بیند؛ مدت‌زمانی را نیز تجربه می‌کند. مخاطب ممکن است دو دقیقه بماند، ده دقیقه بماند یا اصلاً اثر را تا پایان نبیند. بنابراین تجربه‌ی اثر فقط به آنچه من ساخته‌ام وابسته نیست؛ به نحوه‌ی مواجهه‌ی مخاطب با آن نیز بستگی دارد.

 

پرسشگر: آیا خودتان هنگام ساخت اثر به این فکر می‌کنید که مخاطب چگونه خواهد دید؟

معرک‌نژاد:

راستش نه همیشه. اگر بیش از اندازه از ابتدا نگران واکنش مخاطب باشم، ممکن است اثر را به چیزی تبدیل کنم که برای جلب توجه ساخته شده است. من ترجیح می‌دهم ابتدا مسئله‌ی خودم و خودِ اثر را دنبال کنم. البته این به معنای بی‌توجهی به مخاطب نیست. مخاطب بخشی از فضای اثر است، اما نباید به یک معیار دائمی برای تصمیم‌گیری تبدیل شود. گاهی هنرمند باید بتواند اثری بسازد که حتی نداند مخاطب با آن چه خواهد کرد. این ندانستن هم می‌تواند بخشی از فرآیند آفرینش باشد.

 

پرسشگر: دیده‌شدن همیشه ارزشمند است؟ و این مسئله برای ویدئوآرت شما چه اهمیتی دارد؟

معرک‌نژاد:

در مورد دیده شدن؛ در فضای امروز، آثار هنری دائماً در معرض رقابت برای جلب توجه‌اند. تصویر باید سریع دیده شود، سریع فهمیده شود و سریع واکنش ایجاد کند. اما رخی آثار دقیقاً برخلاف این منطق عمل می‌کنند. آهسته‌اند، سکوت دارند، توضیح نمی‌دهند و شاید در نگاه اول حتی جذاب نباشند. برای من، هنر همیشه نباید برای جلب توجه رقابت کند. گاهی ارزش یک اثر در این است که مخاطب را از اقتصاد سریعِ توجه بیرون بکشد.

و درباره‌ی ویدئوآرت‌های من؛ چون ویدئو می‌تواند با انتظار مخاطب درباره‌ی «اتفاق افتادن» بازی کند. مخاطب معمولاً انتظار دارد در ویدئو چیزی رخ بدهد، تغییر کند یا به نقطه‌ای برسد. اما اگر تصویر عمداً کند باشد یا اتفاق مشخصی رخ ندهد، مخاطب ناچار می‌شود نسبت خودش با زمان را تجربه کند. در اینجا شاید اثر دیگر فقط درباره‌ی موضوع خودش نباشد؛ درباره‌ی خودِ انتظار مخاطب نیز می‌شود. مخاطب ممکن است از خودش بپرسد: چرا هنوز اینجا هستم؟ چرا چیزی اتفاق نمی‌افتد؟ آیا مسئله همین انتظار کشیدن است؟ این لحظه برای من جالب است، چون اثر از یک تصویر به یک تجربه تبدیل می‌شود.

 

پرسشگر: پس می‌توان گفت رابطه‌ی شما با مخاطب بیشتر رابطه‌ای پرسش‌گرانه است تا توضیح‌دهنده؟

معرک‌نژاد:

بله، احتمالاً این تعبیر به من نزدیک‌تر است. من نمی‌خواهم مخاطب را با مجموعه‌ای از پاسخ‌های آماده ترک کنم.

البته اثر باید بتواند چیزی را پیشنهاد کند، اما بهتر است در نهایت فضایی برای پرسش باقی بگذارد. به همین دلیل است که در بسیاری از آثارم، به جای اینکه همه‌چیز را توضیح بدهم، ترجیح می‌دهم بخشی از اطلاعات را در اختیار مخاطب بگذارم و بخشی را باز بگذارم. چون فکر می‌کنم مشارکت ذهنی مخاطب می‌تواند بخشی از خود اثر باشد.

من اثر را می‌سازم تا دیده شود، اما نه لزوماً برای اینکه مخاطب آنچه را من دیده‌ام تکرار کند؛ بلکه برای اینکه از جایگاه خودش چیزی ببیند که شاید حتی من هنگام ساختن اثر قادر به دیدنش نبوده‌ام.

 

پرسشگر: آیا خودِ هنر می‌تواند زمانی که وارد نهادها و بازار می‌شود، چیزی را که علیه آن اعتراض کرده است دوباره بازتولید کند؟

معرک‌نژاد:

بله، و فکر می‌کنم این یکی از تناقض‌های جدی هنر معاصر است. یک اثر ممکن است با قدرت، بازار یا روایت رسمی مخالفت کند، اما بعد وارد گالری، موزه، جشنواره یا بازار شود و همان نظامی که به آن اعتراض کرده بود، آن را به عنوان یک «اثر هنری» جذب و مصرف کند. بنابراین هیچ تضمینی وجود ندارد که هنر صرفاً به دلیل اعتراضی بودن، بیرون از ساختار قدرت باقی بماند. گاهی حتی اعتراض هم می‌تواند به کالا تبدیل شود. برای همین، به نظرم هنرمند باید نسبت به جایگاه خودش نیز انتقادی باشد. پرسش فقط این نیست که «من علیه چه چیزی هستم؟»؛ بلکه باید پرسید:

«آنچه من تولید کرده‌ام، پس از ورود به جهان هنر در چه ساختاری قرار می‌گیرد و چه چیزی از اعتراض اولیه‌ی آن باقی می‌ماند؟» این پرسش برای من مهم است، چون اجازه نمی‌دهد خودمان را خیلی سریع در جایگاه «هنرمندِ بیرون از قدرت» قرار دهیم.

 

پرسشگر: این نگاه شما در نسبت با کتاب‌های شما از جمله زیبایی‌شناسی استیصال هم ارتباط دارد؟

معرک‌نژاد:

استیصال وضعیتی است که در آن فرد یا جامعه احساس می‌کند امکاناتش محدود شده‌اند و راه‌های معمول دیگر کار نمی‌کنند. در چنین شرایطی، هنر می‌تواند دو واکنش متفاوت داشته باشد: یا فقط وضعیت را بازنمایی کند، یا تلاش کند در دل همین محدودیت، امکان دیگری برای دیدن و فکر کردن ایجاد کند. از این منظر، آفرینش می‌تواند نوعی مقاومت در برابر استیصال باشد. نه به این معنا که هنر الزاماً می‌تواند شرایط بیرونی را تغییر دهد، بلکه به این معنا که اجازه نمی‌دهد وضعیت موجود تمام افق تخیل ما را اشغال کند.

 

پرسشگر: یعنی هنر می‌تواند امکان تخیل آینده را ایجاد کند؟

معرک‌نژاد:

بله، و این برای من یکی از مهم‌ترین کارکردهای هنر است. هنر فقط با گذشته و اکنون سروکار ندارد. هر اثر هنری، حتی وقتی درباره‌ی گذشته صحبت می‌کند، در حال ساختن یک امکان برای نگاه کردن به آینده است. زمانی‌که هنرمند می‌گوید: می‌توانست طور دیگری باشد. در واقع فضای تخیل را باز می‌کند. و شاید همین جمله یکی از بنیادی‌ترین اشکال مقاومت باشد. چون قدرت و عادت گاهی با این تصور عمل می‌کنند که: چیزها همین هستند و نمی‌توانند طور دیگری باشند. هنر می‌تواند در برابر این قطعیت بایستد.

 

پرسشگر: پس آیا هنر باید همیشه نوآور باشد؟

معرک‌نژاد:

نه. این هم یکی از سوءتفاهم‌های هنر معاصر است. نو بودن به خودی خود ارزش نیست. ممکن است یک اثر کاملاً جدید باشد، اما هیچ ضرورت درونی نداشته باشد. و ممکن است اثری از یک سنت قدیمی استفاده کند، اما آن سنت را از زاویه‌ای تازه فعال کند. برای من مسئله‌ی اصلی نو بودن نیست؛ زنده بودن امکان پرسش است. گاهی بازگشت به یک فرم قدیمی می‌تواند از یک نوآوری ظاهری رادیکال‌تر باشد. بنابراین طغیان را نباید با «عجیب بودن» یا «متفاوت بودن به هر قیمت» اشتباه گرفت.

 

پرسشگر:  در این میان، پژوهش چه جایگاهی دارد؟ آیا پژوهش از هنر شما جداست؟

معرک‌نژاد:

پژوهش برای من صرفاً فعالیتی دانشگاهی یا جمع‌آوری اطلاعات نیست. پژوهش کمک می‌کند بفهمم چیزی که به شکل شهودی یا حسی تجربه کرده‌ام، در چه زمینه‌ی تاریخی، فرهنگی یا نظری قرار می‌گیرد. البته پژوهش نباید اثر هنری را تبدیل به یک مثال برای نظریه کند. این هم برای من مهم است. گاهی نظریه به اثر کمک می‌کند، اما گاهی خود اثر پرسشی ایجاد می‌کند که نظریه هنوز پاسخ روشنی برایش ندارد. در اینجا رابطه‌ی هنر و پژوهش برای من جالب می‌شود: هنر پرسش تولید می‌کند و پژوهش تلاش می‌کند آن پرسش را دنبال کند؛ اما پژوهش نباید ضرورتاً آن را ببندد.

 

پرسشگر: و تدریس؟

معرک‌نژاد:

تدریس برای من یک مرحله‌ی متفاوت است، چون در آن دیگر فقط با اثر خودم سروکار ندارم؛ با فکر کردن دیگری مواجه می‌شوم. وقتی چیزی را تدریس می‌کنم، مجبور می‌شوم آن را دوباره سازمان دهم، ساده کنم، از زوایای مختلف بررسی کنم و حتی در بعضی موارد متوجه شوم که خودم آن را به اندازه‌ی کافی نفهمیده‌ام. در این معنا، تدریس فقط انتقال دانش نیست. تدریس خودش نوعی بازاندیشی است. گاهی پرسش یک دانشجو می‌تواند چیزی را در ذهن من جابه‌جا کند که سال‌ها به آن به شکل ثابتی نگاه کرده‌ام.

 

پرسشگر: آیا این نقش‌های مختلف با یکدیگر تعارض هم دارند؟

معرک‌نژاد:

حتماً. مثلاً نگاه هنرمند ممکن است بخواهد چیزی را مبهم و گشوده نگه دارد، در حالی که نگاه پژوهشگر می‌خواهد آن را دقیق‌تر تعریف کند. یا در تدریس، باید چیزی را که برای خودم پیچیده است برای دیگری قابل فهم کنم؛ در حالی که هنر همیشه به دنبال قابل‌فهم کردن همه‌چیز نیست. این تفاوت‌ها گاهی دشوارند، اما اتفاقاً همین تنش برای من سازنده است. من فکر نمی‌کنم لازم باشد همه‌ی بخش‌های فعالیت من با یکدیگر کاملاً هماهنگ باشند. گاهی اختلاف میان آنهاست که امکان فکر تازه ایجاد می‌کند.

 

پرسشگر: اگر بخواهیم هویت هنری شما را در یک جمله تعریف کنیم، چه می‌گویید؟

معرک‌نژاد:

من خودم را نه مجموعه‌ای از عنوان‌ها، بلکه مسیرِ پیوسته‌ای از پرسش‌ها می‌بینم که در رسانه‌ها و شکل‌های مختلف ادامه پیدا کرده‌اند. نقاشی، ویدئوآرت، شعر، پژوهش و تدریس برای من چند هویت جدا نیستند؛ چند امکان برای نگاه کردن، تجربه کردن، ساختن، فهمیدن و انتقال دادن‌اند. و شاید اگر بخواهم کمی شخصی‌تر بگویم: من به یک رسانه وفادار نمانده‌ام؛ به پرسش‌هایی وفادار مانده‌ام که هنوز تمام نشده‌اند. این جمله شاید بیش از هر عنوان حرفه‌ای بتواند مسیر چند دهه‌ی فعالیت مرا توضیح دهد.

 

پرسشگر: بعد از این همه سال فعالیت شاید ساده‌ترین پرسش این باشد: چرا هنوز ادامه می‌دهید؟

معرک‌نژاد:

راستش نمی‌دانم بتوانم برای این پرسش یک پاسخ قطعی بدهم. اگر می‌توانستم، شاید بخشی از دلیل ادامه دادن از بین می‌رفت. فکر می‌کنم هنوز چیزهایی هست که برایم حل نشده‌اند؛ نه به این معنا که منتظر یک پاسخ نهایی باشم، بلکه به این معنا که هنوز می‌توانم به آنها از زاویه‌ای دیگر نگاه کنم. زمان تغییر کرده، خودم تغییر کرده‌ام، جامعه تغییر کرده، رسانه‌ها تغییر کرده‌اند و حتی پرسش‌های قدیمی برایم همان معنای گذشته را ندارند. بنابراین ادامه دادن برای من صرفاً تکرار یک مسیر قدیمی نیست؛ بازگشت به پرسش‌های قدیمی با موقعیتی تازه است.

 

پرسشگر: اما آیا این خطر وجود ندارد که سال‌ها بعد فقط خودتان را تکرار کنید؟

معرک‌نژاد:

اتفاقاً یکی از چیزهایی که از آن می‌ترسم همین است. گاهی یک هنرمند یک زبان پیدا می‌کند که برایش موفق بوده و بعد همان زبان تبدیل به عادت می‌شود. اثر بعدی دیگر از یک ضرورت درونی یا پرسش تازه نمی‌آید؛ از تجربه‌ی موفق اثر قبلی می‌آید. در چنین لحظه‌ای، سبک می‌تواند از امکان به محدودیت تبدیل شود. برای همین فکر می‌کنم ادامه دادن واقعی، الزاماً به معنای تولید بیشتر نیست. گاهی ادامه دادن یعنی متوقف شدن، کنار گذاشتن یک روش، تغییر رسانه، تغییر زاویه‌ی نگاه یا حتی پذیرفتن اینکه چیزی که سال‌ها با آن کار کرده‌ای، دیگر برایت کافی نیست.

 

پرسشگر: پس تغییر رسانه برای شما نوعی فرار از گذشته نیست؟

معرک‌نژاد:

نه، دست‌کم امیدوارم چنین نباشد. بیشتر احساس می‌کنم هر رسانه چیزی به من داده و در نقطه‌ای محدودیت خودش را نشان داده است. وقتی از یک رسانه به رسانه‌ی دیگر می‌روم، در واقع بخشی از تجربه‌ی قبلی را با خودم می‌برم.

بنابراین مسیر من بیشتر شبیه تغییر شکل یک پرسش است تا تغییر دادن مداوم موضوعات. 

 

پرسشگر: پس آنچه ادامه پیدا می‌کند، خودِ پرسش است؟

معرک‌نژاد:

بله، اما حتی این را هم نباید بیش از حد قطعی کرد. چون پرسش هم در طول زمان تغییر می‌کند. ممکن است زمانی به فقدان فکر کنم و بعد متوجه شوم که مسئله‌ی اصلی برایم نه خود فقدان، بلکه نحوه‌ی حفظ خاطره‌ی چیزی است که از دست رفته. بعد شاید این پرسش به شهر، تاریخ، تصویر، آرشیو یا حتی مسئله‌ی بقا برسد. پس پرسش حرکت می‌کند و در هر دوره شکل تازه‌ای پیدا می‌کند.

 

پرسشگر: پس شاید بعد از این همه سال، شما هنوز در جست‌وجوی پاسخ همان پرسش‌های قدیمی هستید؟

معرک‌نژاد:

شاید، اما اینجا با شما کمی مخالفم. فکر نمی‌کنم کار هنری من یک جست‌وجوی طولانی برای پیدا کردن یک پاسخ گمشده باشد. اگر چنین بود، باید بالاخره به نقطه‌ای می‌رسیدم که بگویم: «پیدایش کردم.» فکر می‌کنم هنر برای من راهی بوده برای باز کردن پرسش‌هایی که پاسخ قطعی ندارند. این دو خیلی با هم فرق دارند. در حالت اول، هنر وسیله‌ای برای رسیدن است؛ در حالت دوم، خودِ مسیر اهمیت پیدا می‌کند.

 

پرسشگر: و این مسیر تا کجا ادامه خواهد داشت؟

معرک‌نژاد:

نمی‌دانم. و شاید بهتر باشد ندانم. اگر پایان این مسیر را از پیش بدانم، ممکن است دوباره آن را به یک پروژه‌ی بسته تبدیل کنم. برای من، پایان باز به معنای بی‌هدفی نیست. برعکس، یعنی پذیرفتن اینکه تجربه‌ی انسانی همیشه بیش از آن چیزی است که در یک اثر، یک کتاب، یک نظریه یا حتی یک زندگی بتوان جمع کرد. ممکن است فردا مسئله‌ای برایم مهم شود که امروز اصلاً نمی‌بینمش. و شاید این یکی از معدود چیزهایی باشد که هنوز می‌خواهم حفظ کنم:

امکان غافلگیر شدن.

 

پرسشگر: و اگر بخواهید در نهایت بگویید؛ چرا هنوز ادامه می‌دهید؟

معرک‌نژاد:

چون هنوز فکر می‌کنم چیزی برای دیدن، چیزی برای پرسیدن و چیزی برای ساختن باقی مانده است. نه به این امید که روزی همه‌چیز کامل شود؛ بلکه به این دلیل که کامل نشدن، بخشی از خودِ تجربه‌ی انسانی است. و شاید هنر برای من در نهایت همین باشد: ادامه دادن، بدون ادعای رسیدن. دیدن، بدون ادعای دیدن همه‌چیز. بیان کردن، با آگاهی از نابسندگی بیان. و ساختن چیزی تازه، درست در جایی که فکر می‌کنیم دیگر چیزی برای گفتن باقی نمانده است. پس شاید این گفت‌وگو را هم بهتر باشد با یک پاسخ قطعی تمام نکنیم.پرسش باقی می‌ماند و من نیز، تا وقتی پرسشی باقی مانده باشد، ادامه می‌دهم.

 

پرسشگر: اگر روزی نتوانید نقاشی کنید، ویدئو بسازید، شعر بنویسید یا پژوهش کنید، چه چیزی از هنرمند باقی می‌ماند؟

معرک‌نژاد:

ما معمولاً خودمان را از طریق کارهایی که انجام می‌دهیم تعریف می‌کنیم: نقاش، ویدئوآرتیست، شاعر. اما اگر همه‌ی این عنوان‌ها و فعالیت‌ها را از من بگیرید، احتمالاً چیزی که باقی می‌ماند، نوعی نگاه است؛ نگاهی که نمی‌تواند جهان را کاملاً همان‌گونه که به او عرضه می‌شود بپذیرد. همیشه چیزی در برابر من قرار می‌گیرد که مرا وادار می‌کند بپرسم: چرا این‌گونه است؟ چه چیزی دیده نمی‌شود؟ چه چیزی فراموش شده؟ چه چیزی در حال تغییر است؟ و چه امکان دیگری می‌تواند وجود داشته باشد؟ از این جهت، هنر پیش از آنکه کاری باشد که انجام می‌دهم، شیوه‌ای است که با آن در جهان حضور دارم. و این همان جایی است که برای من تفکر آغاز می‌شود.

من هنر را فقط وسیله‌ای برای بیان احساس یا ثبت تجربه نمی‌دانم. هنر برای من شکل دیگری از فکر کردن و بیان تفکر است. گاهی فکری را نمی‌توانم در قالب یک مقاله یا استدلال نظری بیان کنم، اما می‌توانم آن را در یک تصویر، یک ویدئو، یک شعر، یک سکوت یا حتی در رابطه‌ی میان چند تصویر بیان کنم. بنابراین رسانه‌ها برای من فقط ابزارهای متفاوت نیستند؛ هر رسانه امکان متفاوتی برای اندیشیدن فراهم می‌کند. در نقاشی، فکر می‌تواند از طریق ترکیب، حذف، رنگ، فضا و رابطه‌ی میان عناصر شکل بگیرد. در ویدئو، زمان، حرکت، تکرار، سکوت و صدا وارد ساختار فکر می‌شوند. در شعر، خودِ زبان به ماده‌ی اندیشه تبدیل می‌شود. در پژوهش، تجربه وارد قلمرو مفهوم، تاریخ و استدلال می‌شود. و در تدریس، فکر وارد رابطه با دیگری می‌شود. پس اگر روزی نتوانم هیچ‌کدام از این کارها را انجام دهم، شاید هنوز چیزی باقی بماند:  میل به دیدن، پرسیدن، فکر کردن و تبدیل کردن فکر به یک شکل قابل تجربه.

 

پرسشگر: پس می‌توان گفت شما ابتدا هنرمند نیستید و بعد فکر می‌کنید؛ بلکه فکر کردن است که شما را به هنر می‌رساند؟

معرک‌نژاد:

فکر نمی‌کنم تفکر و هنر دو مرحله‌ی کاملاً جدا از هم باشند؛ یعنی ابتدا «فکر» وجود داشته باشد و بعد آن را به «هنر» تبدیل کنم. در بسیاری از مواقع، خودِ ساختن بخشی از فرآیند فکر کردن است. ممکن است مسئله‌ای را هنوز نتوانم به زبان توضیح بدهم، اما وقتی شروع به ساختن می‌کنم، خودِ اثر به من کمک می‌کند بفهمم دقیقاً با چه چیزی مواجه هستم. به همین دلیل، گاهی من اثر را نمی‌سازم تا فکری را که از قبل می‌دانم بیان کنم؛ در فرآیند ساختن است که بخشی از فکر برای خودم نیز آشکار می‌شود. این تفاوت مهم است. هنر برای من صرفاً انتقال یک فکرِ آماده نیست؛ گاهی محل شکل‌گیری خودِ فکر است.

 

پرسشگر: آیا این نگاه، هنر را بیش از حد به تفکر نزدیک نمی‌کند؟ هنر بالاخره تجربه‌ای حسی، عاطفی و حتی جسمانی هم هست.

معرک‌نژاد:

وقتی می‌گویم «هنر برای من بیان تفکر است»، منظورم این نیست که هر اثر باید یک نظریه را توضیح دهد یا مخاطب را به یک نتیجه‌ی عقلانی مشخص برساند. اتفاقاً هنر در جایی از نظریه فاصله می‌گیرد که فکر را به تجربه تبدیل می‌کند. یک اثر ممکن است درباره‌ی زمان فکر کند، اما زمان را برای مخاطب به تجربه تبدیل کند. ممکن است درباره‌ی فقدان توضیح ندهد، اما فقدان را در ساختار خود ایجاد کند. ممکن است درباره‌ی حافظه حرف نزند، اما چیزی را در مخاطب فعال کند که او را به یادآوری یا فراموشی وادارد. بنابراین برای من هنر نه تفکرِ خشک و نظری، بلکه فکرِ تبدیل‌شده به فرم، تجربه، حس و مواجهه است. شاید بتوانم بگویم: هنر برای من جایی است که فکر، شکل پیدا می‌کند و شکل، دوباره فکر تولید می‌کند.

 

پرسشگر: این چندگانگی در هنر و رسانه‌های هنری شما گاهی باعث نمی‌شود هویت هنری‌تان مبهم شود؟

معرک‌نژاد:

اتفاقاً فکر می‌کنم باید آن را پذیرفت. نظام هنر معمولاً دوست دارد آدم‌ها را در یک عنوان مشخص قرار دهد: نقاش، ویدئوآرتیست، شاعر، نویسنده یا پژوهشگر. این عنوان‌ها برای معرفی و طبقه‌بندی لازم‌اند، اما همیشه تمام واقعیت یک هنرمند را توضیح نمی‌دهند. اگر مرا فقط «نقاش» بدانید، بخشی از کارم حذف می‌شود. اگر فقط «ویدئوآرتیست» بدانید، باز هم بخشی از مسیرم دیده نمی‌شود. اگر فقط «نویسنده» یا «پژوهشگر» بدانید، نسبت میان تصویر، تجربه و تفکر در کارم ناپدید می‌شود. بنابراین شاید هویت هنری من نه در یک عنوان ثابت، بلکه در تداوم پرسش‌ها و شیوه‌ی مواجهه با آنها شکل گرفته باشد. من نمی‌خواهم یک عنوان تمام چیزی را که هستم توضیح دهد. شاید هویت هنرمند هم مانند خودِ اثر باید تا حدی گشوده باقی بماند.

 

پرسشگر: پس آیا ممکن است روزی از هنر خسته شوید؟

معرک‌نژاد:

چرا که نه؟ فکر می‌کنم باید این امکان را جدی گرفت. اگر بگویم «هرگز خسته نمی‌شوم»، شاید هنر را تبدیل به یک وظیفه یا اسطوره‌ی شخصی کرده باشم. ممکن است از تولید اثر خسته شوم. ممکن است از نمایشگاه، توضیح دادن، انتشار، حضور در فضای هنری یا حتی از تصویری که جامعه از «هنرمند» ساخته خسته شوم. اما این با خسته شدن از فکر کردن فرق دارد. گاهی ادامه دادن می‌تواند به معنای ساختن اثر جدید نباشد. گاهی ادامه دادن یعنی سکوت کردن. گاهی کنار گذاشتن دوربین. گاهی نقاشی نکردن. گاهی ننوشتن؛ و شاید در همین فاصله چیزی در حال شکل گرفتن باشد که هنوز خودم نمی‌دانم چیست. فکر نمی‌کنم هنرمند همیشه باید در حال تولید باشد؛ گاهی باید اجازه بدهد جهان دوباره چیزی برای دیدن به او بدهد.

 

پرسشگر: پس هنر برای شما دقیقاً چیست؟

معرک‌نژاد:

اگر بخواهم خیلی ساده بگویم: هنر برای من بیان تفکر است؛ اما تفکری که نمی‌خواهد فقط توضیح داده شود، بلکه می‌خواهد دیده، شنیده، تجربه و احساس شود. به همین دلیل هنر برای من نه در برابر تفکر قرار دارد و نه صرفاً تصویر تفکر است. خودِ هنر یکی از شیوه‌های فکر کردن است؛ و شاید مهم‌تر از آن، هنر به من اجازه می‌دهد با چیزهایی فکر کنم که هنوز نمی‌توانم به‌طور کامل به زبان بیاورم. برای همین هنوز ویدئو می‌سازم، شعر می‌نویسم و پژوهش می‌کنم. نه به این دلیل که پاسخ نهایی را پیدا کرده‌ام؛ بلکه چون هنوز پرسش‌هایی وجود دارند که باید به آنها شکل داد.

و شاید اگر روزی بتوانم آن را کاملاً تعریف کنم، باید کمی نگران شوم. چون شاید هنر از جایی آغاز می‌شود که چیزی را هنوز نمی‌دانیم؛ جایی که یک تجربه، یک تصویر، یک خاطره یا یک پرسش، ما را وادار می‌کند دوباره فکر کنیم. شاید تمام این سال‌ها من بیشتر از آنکه به دنبال یک پاسخ نهایی بوده باشم، تلاش کرده‌ام برای پرسش‌هایم شکل پیدا کنم.

 

مکث.

 

و شاید هنوز هم همین‌جا هستم.

 

پرسشگر: از وقتی که در اختیار من گذاشتید بسیار ممنونم. گفت‌وگوی مفیدی بود و از صبر و حوصله‌ای که داشتید سپاسگزارم.

متنی که میخواهید برای جستجو وارد کرده و دکمه جستجو را فشار دهید. برای لغو دکمه ESC را فشار دهید.

بازگشت به بالا